دو غنچه یاس
زمزمه میکنم با دل وقتی قلم می نگارد شعر های شکسته.... غمی نهفته دارم در غروب تنهایی
محو چشمانم شدی تو شدی زیباتر غم چو ازپیشت گذشت دل من پرپر شد دلبرم تنها بودی از همه دنیا سر ساقی آمد امشب و باز ترا سیراب کرد حالا تو خورشید من از دلم سرما بر دل من خشنود بود نام تو همراه داشت اما کاش خیر بود ونیز می گذشت از ما شر این روزها یاد تو در هر دل تنها هست اما کاش می دیدی پر شده این ساغر روزگار فت و فراون......................آدمو میکنه داغون روزگار من که اسیرم ...............مثل اون درخت پیرم تنها در قلب کویرم..................منتظرم روزی بمیرم روزگار شاید بدونی.............تو چشمهایم می خونی خسته ام از این زرنگی.............عشق اومد اما چه رنگی روزگار آخر عمری............مرا کن همچو یه قمری برم از بالا ببینم ..............من که همش روی زمینم شاید از بالا قشنگه.......دلاشون از همه رنگه روزگار من بی نصیبم.....میدونی اینجا غریبم اما از دوستی که دیدم.........من پر از عشقی مهیبم من پر از عشقی مهیبم از شعرها فرشته الهام من پرید به قلب خسته من موج غم رسید خوش بودم با خاطراتش در زمین شب که آمد قطره از چشمم چکید یاد آن روزها بکردم در همان کودکیم دشتی از گلهای سرخ توی دفترم کشید گر چه آمد خزان چشمکش را زود ربود اما او عاشق بود و دست از این دنیا کشید رفت و بر بالا نشست با همه دلتنگیش آمد امروز این خبر بوی عطرش می وزید کاش او افسانه بود در زمانهای قدیم نه که تنها این زمان نام او را شنید کاش بر قله عشق پرچمم افراشته بود شاید اکنون او مرا از همان بالا می دید از شعرها فرشته الهام من پرید آن مرغک عاشق از دام من پرید من ماندم و یک آه در سینه حبس که با وصال تو شب از شام من پرید وقتی امد خبر از کوچکی فاصله ها بوی غمت ازدل بدنام من پرید گر به قفس عادت کرده بود دلم سبک بال آمد و از کام من پرید من دل از این دنیای فانی بریده ام پس چرا دیر کبوتر از بام من پرید بگذار با تو باشم در لحظه های آخر اشک شب سپیدم نکرده غم راباور بگذار با تو باشم امشب که شب قدر است هر چند دلم شکسته قرآن گرفته بر سر بازا خدای خوبان من زارم و پریشان از غم چو خون چشمام پر می کنند ساغر امشب شب چراغان پر نور گشته مهتاب من هم توبه کردم بخشای خدای برتر امشب دعای من بود این جوشن کبیرت دیگر ندانم فردا آیم دوباره از در تو بهترین صلاوت دورم من از سخاوت تو عاشقی و معشوق از هر سری تو سرور بگذار با تو باشم این لحظه های آخر اشک سپید من را هرگز نکردی باور بگذار با تو باشم ای سنبل نجابت دیگر دو چشم مستم هرگز نبینه کافر بگذار با تو باشم در غربتم و تنها باز در کنار من باش تا غم نباشه یاور این روزها گریه ندارد هیچ سودی رنگ بر در خانه ما می زند نابودی شادی در سایه ماه یک زبان بسته ناز می برد خنده زلب این شبم به زودی مشت ما خالی اگر یک روزی باز شود می بینی تنها همان دانه پوچ نخودی غم در این بادیه با زخم دل تنها نشست گل میخک به سر خاک بشود داودی دیده بر ساقی و می اشک ماتم بریخت مستی از ما گرفت شاه و این مسجودی اشک از حلقه گریزان که شود در ره دل با هم آغاز کند خنده دل مسدودی ماه ما ماه عذاب مهتاب امسال بگفت بانگ ما بانگ خدا کاش شود بهبودی زور زند نفت چراغ شعله را ساز کند باد و طوفان بوزید تا بماند یک این روزها گریه ندارد هیچ سودی چون یار مرا ترک کند به زودی افسوس من اینجاست که خود می داند با اشک و غم من نشود بهبودی گریه شب دگر وقت تلف کردن هاست ای خدا کاش که تو باز کنارم بودی روزگار خواب حرام کرد به این دیده من خورشید هم تاب نیاورد که شد نابودی این روزها سایه غم اگر سنگین است چون تاب تحمل نیاورد گل داوودی حیف که فریاد با بغض گلو مسدود است ورنه آن یار نمی گفت که تو هم مردودی ورنه آن یار نمی گفت که تو هم مردودی پشیمانی مرا در خود حبس میکند چگونه فرار کنم از سلول تنهاییم چگونه فراموش کنم آنچه در ذهنم پرورانده بودم و اکنون خسته از خواسته هایم به گمراهی میروم کاش به پایان برسد روزگارم که در ته مانده جام شرابم قصه مستی نهفته است و تشنه کامیم به خیانت رقم میخورد آخ که هوس کردم دروغ را شاید از حالم بی خبرم که دائم به قلم میزنم تهمت که چرا دل را می ازاری و سیاهی به جا میگذاری طرف صحبت نه دیگر دل است و دلکش که گناهم از توانم افزون شد و تنها درمانده ام از یک حسرت که در گوشه کنار ذهنم مغز مرا میخورد و کاش نمیشد آنچه اکنون شده است در فرا سوی سخن دامن چین چین شب داغ مانده به تن دور از بادیه ها در کمین دشمن غم شاهد عینی باد مردی از تبار هیزم شکن خورشید از نعره من همدم ابر سیاه موج فریاد کشید طوفان از راه رسید کشتی نیلوفری با غم دریا دلان ..............فاتحه ای خواند و رفت فاتحه ای خواند و رفت بال و پر آشفته ای با چه میپری دلا؟ دور شو چشمه ها خشکیده اند بی سراب تنها یک کویر داغ فارغ از قطره ای آب اشکی از نطفه خاموش در سکوت گریه ها تنها یک بوته خار ........در مسیر ....نوازش گر باد تک چراغ شهر ما...بی سو مانده از خداست میدونم شب همه جا خالی از مهر و وفاست!؟ ظلمت یک نا رفیق که بودنش بی ادعاست!!! خوب برم ...............این ظالمانست میدونم ............ اما بیشترینظلم من اینجا موندنست بیشترین ظلم من.................. اینجا موندنست...میدونم ببخش یه استکان چای با یه حبه قند کوچولو تا ته استکان و دید دوباره شست و دوباره ریخت ادامه داره خستگی فردا یه روز دیگه است استکان هم یه جور دیگه است چای و چای ریزش خودمونیم اما نه انگار چای سیاه شده نکنه اصلا قهوه این روزا مد شده پس یه فنجون قهوه بی شکر تلخ تلخ می نوشیم که تلخی مد روز شده نوش جان دلهای که پر غبارند توی این شهر زیادند شبها هم تیره و تارند درختهای خشکیده انارند می خونند روی یه شاخه ....کلاغند یا که هزارند تو ببار مثل همیشه از تو هیچی کم نمیشه که دلها سوخته از آتش خفته زیر یک خاکستر سردند ته دره... توی صحرای........ توی سردر یه رویا آخ که تنها بی نصیبم لب دریا با شکوه سرخ یک غروب زیبا تو ببار و بشور گرد و غبار روزگار ......که من از ثانیه ای دلخوشم به خدا به خداااااااااااااا تو ببار که ما هم اینجا غرق اشکهای زیادیم غرق یک توهم شاد غرق یک دنیا نیازیم تو ببار که تا همیشه غمها دور بشند از ریشه من که تا آخر راهم جای پایم تر نمیشه تو ببار ای بارون غم نکنه به شادی بستی رعد و برق این دلم را به هزار غصه و یک درد به امید مرگ من نشستی پس ببار هر جا که هستی توی ابرها تو چرا سبک نشستی می تونی خود رها کن بیا و مارا فرا کن ما را از رویا جدا کن تو ببار برای مستی که دلشو خود شکسته دستی .........دستی دستی آسمان تیره را امشب چراغانی کنیم این سرای خفته را آری نگهبانی کنیم عاشقانه دیده را جای پایت می کنیم ای وطن آییم تو را از دروغ فانی کنیم ....................... کاش خورشید زمان رنگ سبزرا می سرود حلقه سبز یمین این زمین را می ربود کاش در صلح و امید یک نهال تازه کاشت ریشه مردم فریب این خاک تو ایران نداشت ........................... ........... تو چه می خواهی از این فصل غم انگیز از من
که تو ای ساقی بی باده بیا ساغر و بشکن دل ما شاداب از این صید که از دام رها شد وَ چه غوغا می كند دل در این كوچه و برزن تو که مستم می کنی. گفتی با باده یا غم؟ که گذشتم من از تو با این عشق پریدن به هواداری این عشق بیا جانی دگر ده که تو عشقی و خود جام شرابی گل لادن گل یک دانه گلدان منی تو ای بهترین یارم تو همان آتش عشقی که زدی شعله به خرمن به خدا حالا که مستم منتظر مرگم نشستم من دگر کاری ندارم بیا این ریشه را برکن کاشکی دستام بال میشد و می تونستم بپرم کاشکی هر چه ناز میکردی می تونستم بخرم کاشکی قلبم تا ابد توی دستات جا میموند کاشکی دل نازک تو واسه هیچ کس نمی خوند کاشکی بودی توی جاده تو ای همسفر خاطراتم من که بودم همان حسی که همیشه باهاتم غربتم اما نه آنقدر كه دلم تاب نيارد من را به غیر عشق به نامی صدا نکن من چو مرغ زخمیم تیری زمن رها نكن دل را به تو سپردم تا کم کند غصه هایت چشمم تو را گرفته گر می دانی حاشا نکن من چو هوای سردم دنبال تو میگردم اگر به تو رسیدم من را زخود جدا نكن کاش که غروب نباشد ،امروز که تنها هستم شبی که یار ندارم دیگر به من یلدا نکن گر بی فروغم از تو یاری بسازم از نو من از همه دل بریدم تو هم ادعا نکن گر چه حسی ندارم یک غزل تازه دارم تو به این حرفهای پوچم دیگر اقتفا نكن پس برو ای یاكریمم شاخه من را رها كن من از عشق تو مردم تو هم اعتنا نکن من را به غیر عشق به نامی صدا نکن به دو بال زخمیم تیری زغم رها نكن دلی که به تو سپردم کم نکرد ه غصه هایت گر چه باز دلت گرفته بیش از این حاشانكن در هوای سرد خاموش نکنی مرا فراموش گر به آغوشم رسیدی بیش از این پروا نكن بی غروب ماندم ستاره ،لحظه تولد شب شبی که یاری ندارم به کامم یلدا نکن بی فروغم ای ستاره آرزویی که ندارم از همه من دل بریدم تو هم اعتنا نکن گر چه باز حسی ندارم غزلی تازه بخونم تو به این حرفهای پوچم دیگر اقتفا نكن پس برو ای یاكریمم شاخه من را رها كن خالی از عشق تو گشتم دیگر ادعا نکن بر در کوی تو بنشست یاکریم خلوت من...................منتظر مانده بیایی از در خانه مهرت ای خدا خسته از اینم که چرا تنها می میرم تو که در کنار منی من چرا اینجا اسیرم؟................





![]()
![]()





شربتي نوشيده ام كه كسي خواب نيارد
| Design By : Night Skin |


