من آن چشم سیاه ، لب آن بوسه تو
تو آن زلف کبود ، خال و آن چونه تو
به هوس کردیم ما ،نقش ان صورت تو
به کنار قاب عکس کهنه ما باشد آن خونه تو
پاک و ساده مثل رویا میمونی
مثه یک ستاره روی دریا میمونی
توی آن آسمون تنها خلوت من
بیا که واسه من مثه دنیا میمونی
آن ابرهای سیاه به زودی تشنه می مانند... عزیز
تا آن رهگذرتازه به راه ، برسد ،کوزه هم می شکنند...........عزیز
توبا غروب خورشید به طلوع ماه نمی رسی ..........عزیز
وقتی ان صدای گریه توی گوش شب شنیده میشد
یا همان صدای ناله که با رقص پروانه می رقصید
آره آن آرامش ماه رو میگم که توی آسمان ما الکی میخندید.............عزیز
اسمان مادرم هست اینو بارها گفته خورشید............... شنیدی؟
وقتی کهکشان غم بی ستاره می خندید
شهاب آرزوها رو میگم که به دلم ستاره می بخشید
من و تو آن همه فاصله ها......... خب به کنار
ما هیم و این همه حوصله ها ........آن هم به کنار
خاطره ای شد که به تاریخ نشست دوستی ما.............عزیز
از غم و شادی هم میخندیم ......خنده تلخ من کو؟ ......آن هم به کنار
وقتی دست من به سر تو تاج الماسی نشوند
دل من هوس بوسه نمود
بوسه ی برآن صورت غمزده ات.........خب بگذریم .............. آن هم به کنار
ساقی بیا آبم بده آن نوربه مهتابم بده
ساقی بیا جانم بده از آن می نابم بده
من چون که درویش توام تو بیا و دلدارم بده
من اسیر ان دلم که پیش تو رفته گلم
ساقی بیا و خاکم بده ان اشک رسوایم بده
در جوی خون خونم نگیر ان مه مجنونم نگیر
ساقی بیا آهم بده یک سینه چاکم بده
درد من از غربت توست از غم این منت توست
ساقی بیا یاسم بده آن کوه الماسم بده
من غروب لحظه عشق توم
ساقی بیا وآن عشقبه مجنونم بده
نام آن اکرم عشقم بالای صفحه نوشتم
با مداد رنگی سرخم واسش یک جمله نوشتم
که اگر لیلی و مجنون توی آن قصه ها بودن
تو همون یاس سپیدی که توی قصه نوشتم
بهتر از حس قشنگت من که تو دنیا ندیدم
منم آن عشق قشنگی که روی کلبه نوشتم
یه داداش نامهربون توی غربت اسیره
واسه دلتنگی شب عکس ماه رو میگیره
اخه چون..............................................نداره
![]()
![]()
مثل دریا مثل آن موج شکسته میمونی
مثل آغروب تنها لب بامی نشسته میمونی
مثل ماهی تو حوض آبی خانه ما
مثل آن چشمه که از کوه گسسته میمونی
مثل آن دختری که کوزه آبش شکست
مثل آن کفتری که زدم و دو بالش شکست
مثل یک شبنم عشق واسه قلبم میمونی
مثل یک رویا واسه این شهپر خوابم میمونی
.........................
یک عالمه سکوت
همه با لبهای بسته دعا میخوانند و من فریاد کنان
همه از شکوه غم چشم بسته میگریند و من از ترس
اما چون من خسته از این سردی روزگار نمی خنددکسی
روزی که آرزوی خیلی ها دیوانگیست
من دیوانه به آن میخندم
به آن عالمی که پر شده از بغض سکوت
بیا ساقی بده آبم بکن رحم به دل تابم
بیا سویم بگیر دستم بزن لب بر لب مستم
بگو عاشق ز این خاکم که از درد تو غمناکم
بدان بی توتن زارم نگیرد دست آن یارم ؟
چنان بی تو غمی دارم که در دل خون جگر دارم
اگر دردی ز غم داری نکن از دست من زاری
بخوان هر دم که بیمارم ز غم هم چاره ای دارم
الهی گر شدم عاشق٬ نباشم عشق تو را لایق
مرا عفو کن مرا بخشش که از دل برده ام رنجش
سوی آسمون غربت کاش منم پریده بودم
توی آن غروب تنها کاش منم سپیده بودم
توی شهر عاشقی ها من به عشق تو اسیرم
واسه شعر های نگفته کاش منم قصیده بودم
وقتی با نگاه مستت به دلم کرشمه دادی
کاش منم صورت ماهت توی شب کشیده بودم
تو که دل سپرده بودی واسه من همیشه بودی
کاش منم بجای غصه حرفتو شنیده بودم
ما به آن قامت رعنا بی گمانیم هنوز
وز غم هجر تودر فصل خزانیم هنوز
ما که ازچشم سیه ات خیر ندیدیم
با دل پر کینه ز خون فغانیم هنوز
جز تو ماهی ندیدیم و نخواهیم دید
چون یوسف به ته چاه نمانیم هنوز
گمگشته دلی چون به ره ما نیایی
ما که از روز ازل چشم چرانیم هنوز
چون از لب تو بوسه تبدار چشیدیم
آتش به دل زدیم و خونفشانیم هنوز
گر باز نمایم گره از زلف سیه ناک
چون خال لبت بی نام و نشانیم هنوز
بر من بنمودی رخ و جانم بستودی
چون سیل از این دیده روانیم هنوز
نقاش شدم عکس گل یار کشیدم
یک خال سیه بر لب دلدار کشیدم
گویی که مرا با دل سنگش نظر انداخت
بی خود شدم و از ته دل جار کشیدم
چون چشم سیه با خم ابرو بدیدم
یک باغ پر از لاله و گلزار کشیدم
گویی که خزان رفته و دنیا بهاریست
دو چشم سیه با تن بیمار کشیدم
گر عاقبت کار من خسته همین بود
من سر به ره آن مه بیدار کشیدم
گر عاشقی و عشق به دنیا بدیدم
من لب به لب بوسه تبدار کشیدم
من خسته از این عالم بی خوابی عزیزم
چشم بسته تو را تابلو دیوار کشیدم
**********۸
در آسمان قلبم چون ستاره ای بدرخشید
وقتی نگاهش می کردم می دیدم نگاه خورشید
من چون غروب بودم هنگام چشم بستن
چون آمد ستاره ام باز عشق به دلم میپاشید
***********
از عشق زنم بوسه بر لب بسته تو
چون مستی کنم از نگه خسته تو
مرا یک نظری کن که دگر عمر برفت
یک عمر نشستم به در بسته تو
***************
گر عاشقی و مستی و جام می همین است
باید كه دل و دیدهی خود را به جهان بست
دلبسته این خاك شدن جرم كمی نیست
خوش آنكه از این دام گران سهل و روان رست
من و دل عاشقیم و از غم تو بویی نبردیم
ده به یك گشتیم و اما پیش تو گویی نبردیم
بگو ساقی ، بگو آبم ، بگو از غصه مینالم
بده جامی بزن فالی چه دانی که بی حالم
عشق بازی با خدا هم عالمیست
یک لب زیبا که با خال هم دمیست
عشوه گر عشوه نماید بر دلم
هر که دل بست ،همان یار مرحمیست
تازه به تازه نو به نو دلم کرده هوای تو
غنچه به غنچه گل به گل ریزم همه به پای تو
چشمه به چشمه شمع به شمع ُ آب شوند برای تو
آب رمیده از دلم، جان همه جان فدای تو
هنوز میدهد انسان مگر بوی تربت ، بوی خاک
چون که آید دوان دوان سوی قربت سوی خاک
خدایا تشنه منم من که لب دریایم آب ننوشم
تشنه بر لب چشمه چون غربت توی خاک
من حمیدم ، شعر زیبای سکوتم
من حمیدم ، دست دعای آن قنوتم
من حمیدم ، میوه تلخ بلوطم
من حمیدم ،آخرین حکم سقوطم
اشک را هدیه به دل میکند این چشم مگر
خون دل را میمکد و میزند آتش به جگر
من همان بغضم شكسته در گلویم
من همان اشكم چون آب رفته ز جویم
من سكوتم خالی از هرگونه فریادم
من قسم خوردم كه عطرت را نبویم
دل به دریا زده ای ؟ بوسه به لب وا زده ای؟
دلبرا وای که چقدر عشق به دنیا زده ای
بی تو همی شرر كنم جام میم دمر كنم
عشق از سرم به در كنم من به خدا سفر كنم
من اسیرم، کنج آن زندان پناهم
یا رسان نوری و یا ببخش آن گناهم
تقدیر آن است کنون پایان عمرم برسد
چشم من خاموش و فرجام نورم برسد
کاش علی دوست و علی پیما شویم
ای جان جانان ای علی ، مولای مولایم توی
من چون کویر تشنه ام، آن آب جویایم توی
در کوی تو عالم همه دیوانه وار پروانه اند
شمع توی چشم توی آن اشک رسوایم توی
چون یاد تو در دل همی آرام به جانم میدهد
آن خواب شیرینم توی آن عشق زیبایم توی

چه شود به چهره زرد من نظری برای خدا کنی
چه شود که گوشه چشمی به سوی من بینوا کنی
تو که در راه منی ،مثل تابلو واسه عشقم میمونی
چه شود که در راه من بیایی و یکم برام دعا کنی
تو که خسرو ی و تو که شاهرخی و به تاج خود نمینازی
چه شود که ناز کنی و رحم به این نازکش بی وفا کنی
تو که مست بودی و می و میکده در کوی تو بود
چه شود که می به جام من مست و بی سرو پا کنی
شاید نظرت بر خدا می کنی و عشق هویدا می کنی
که اگر کنی مرغ سیه روز مرا کی ز قفس رها کنی؟
******************
چه شود به درد من بی وفا تو هم وفا کنی
که اگر کنی زخم مرا به اشک خود شفا کنی
تو که مثل ماه تو آسمان واسه خورشید میمونی
ز نور خود چه کم شود گر نظری هم به ما کنی
تو که در دامن شب ستاره ها را میشماری
چه شود ستاره ای به من بخت بسته اهدا کنی
*****************
ما همی افسرده ایم اکنون بگو دریا کجاست
خواب از چشم برده ایم اکنون بگو رویا کجاست
بر ره عشق تو گر پروانه وار سوخته ایم
بی پرو بال مانده ایم اکنون بگو دنیا کجاست
چه شود به سوی دل من سفری برای خدا کنی ؟
که اگر کنی همه عمر مرا به زخم هجری دعا کنی ؟
تو گلی و گلستان تو را تو شمعی و جان سوزان تو را
ز عطرگل چه کم تو را که ذره ای سوی ما کنی ؟
تو رهی و رهنما تو را تو می و جام جهان نما تو را
به ره تو چه گم شود تو را که مرغ دلم را رها کنی؟
سبک سر با سبک بالان کنار می به میخواری
کند هر دم چنان عیشی که تا صبحم تو بیداری




گفت پیک قلب پیکان خورده ام
قطره ای از آب جیران خورده ام
سوخته ام سوخته از دست قلم
من همان زخمم زخم جوران خورده ام







میخوام از دلم بگم از قلب کوچکم بگم
میخوام از شادی بگم از غصه و غم اندکم بگم
میخوام از یادش بگم از صورت ماهش بگم
دست بذارم رو چشمونش و از مژگون سیاهش بگم
میخوام ار دلم بگم از جگر خونم بگم از شمع بگم از پروانه بی جونم بگم
میخوام بگم مهربون باشه واسه همه هم زبون باشه
یا مثل دریا صاف و آبی و بی جلبک باشه
اما مثل مادر دوست و یک دوست بی کلک باشه


آ مد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
آن نگاه خسته اش دیگر به سوی مانبود
چون که غم بر چهره اش اشک دلش را می ربود
اشکهایی که ریخته بود بر گونه اش پیدا نبود
چشم من خون بود و همچنین لبهای او
خنده بر آن لب خونش دگر زیبا نبود
یاد من از خاطرش قصه ها می گفت ولی
اول هیچ قصه ای بی نام او زیبا نبود
در کلامم چون ز دشمن یاد میکردم دمی
عاقبت از او نمی گفتم او که در رویا نبود
او ز دست دل من شاید انگار نالیده بود
آمد اما چون با دل من با دلی آشنا نبود
****************
آمد اما دگر در نظرش دختری زیبا نبود
دیگر از عشق نمیگفت و دگر گویا نبود
مستی از می می نمود و بی می مرده بود
چون که آن پیر خرابات پسری برنا نبود
عشق را هر زمان چون بر زبان جاری نمود
دیگر آن معشوق ما با عشق هم معنا نبود


موج دریا در خروش است و دل من بی خروش
آب دریا در تلاطم چون اشک چشمم کرده نوش

یار در خانه و من قصه ای افسانه ام
چشم او پیش من است و من بیگانه ام

فرشته من 

گفتا که دوست دارم تو را ، گفتم تمنا می کنم
دردا اگر باشد غمی اشکم هویدا میکنم
یارم که از بخت بدم از این دلم یاغی شود
من آن زمین و آسمان از عشق رسوا میکنم
××××××××××××
گفتا که میجویم تو را گفتم هویدا میکنم
گفتا اگر منت کشی گفتم تقلا میکنم
گفتا زدرد من کسی آتش به جان نمیزند
گفتم که از عشق تو من دردی زغم وا میکنم
گفتا اگر بویم گلی از عطر آن جان میکنم
گفتم که با کوزه گری این خاک پویا میکنم
گفتا که بی باران شدم ابری نمانده تو دلم
گفتم که با ابر خون دلم من اشک محیا میکنم
گفتا اگر آبم دهی بر می کجا من لب زنم؟
گفتم اگر جامم دهی مستی چو دریا میکنم
گفتا اگر زخمم زنی جانم به لب کی میزنم؟
گفتم که من زخم تو را از دل مداوا میکنم
گفتا که آن ناز لبت دیوانه ام نمیکند؟
گفتم که با ناز لبم با تو مدارا میکنم
گفتا که ماه مهربون دستم بگیر تو آسمون
گفتم که من خود مهمونم ستاره پیدا میکنم


من به دنبال راهی میگردم راهی بی انتها
من به دنبال دری میگردم دری از دردها جدا
من به دنبال باغی میگردم باغی پر از مهر و صفا
من به دنبال پنجره ای میگردم پنجره ای به سوی خدا
من به دنبال قاب عکسی میگردم قاب عکسی از غم رها
من به دنبال آن میگردم که در خود دارم و از او شدم جدا .......
من به دنبال تو میگردم ای فرشته تنهاییم به دنبال تو ای کبوتر خانگیم که بال گشودی از بام
من پریدی
من به دنبال تو میگردم که سالهاست در انتظارت ثانیه ها را میشمردم
به دنبال تو ای ستاره شبهای سکوتم و چراغ آسمان غم گرفته ام که مرا دریابی
من به دنبال تو میگردم ای دوست؛ لحظه ای آرامش گم شده ام را به من برگردان
به دنبال شانه ای میگردم برای گریستن و دستی برای نوازش و زبانی برای دلداری
خسته ام از اینجا خسته چون کسی نیست جزء سایه ای که همیشه در تعقیب منه
به دنبال تو میگردم ای خورشید آسمان آبی چرا مرا فراموش کرده ای و چرا ظلمت شب را به من هدیه میدهی
لعنت به تو به تو ی که تمام آرزوهایم را بر آب نوشتی تا با سنگی نقشش را نقش بر آب کنی لعنت به تو ای غربت

یکی بودیکی نبود قصه ای باقی نبود
تو این دشت خیال کسی ساقی نبود
دو کبوتر روی آن شاخه سپیدار بلند
دو صیاد کمین کرده با تیر و کمند
یکی در دست گرفته سنگ خارا
یکی بر سینه داشته سنگ مارا
هدف چون بال زخمیم گرفته
سبک بالی ز یاد ما برفته
الا ای عاشق الماس دیده
بهار را کسی بی یاس ندیده
******************
قصه گو خود دربدرو آواره بود بود
در میان چاره ها بی چاره بود بود
عشقش بر درختی لانه داشت
آن درخت در آسمان خانه داشت
دخترک در خانه اش مستور بود
خانه اش در آسمان منشور بود
یک نشان بر صورتش نقش داشت
سیاه اسبی همچون رخش داشت
صورتش صاف و یک دست ساده بود
چشم مست او تشنه بی باده بود
قد بلند و هیکلش چون سهراب بود
قلبش از عشق دخترک سیراب بود
در بر این قصه گر اندیشه بود
راوی ما صاحب این بیشه بود
قصه گفت و نگفت نامی از گل
نام گل را میزاریم ما نازگل
عشق نازگل بر پسر گر حامی شد
نام او در قصه ما سامی شد
کجایی ای پری قصه های من
غبار غم گرفته غنچه های من
کجایی ای سبک بالم پرستو
مهاجر کرده با تو غصه های من


وقتی که حس قشنگت توی متن قصه اومد
وقتی عمق وجودت در پی یک دل پر غصه اومد
وقتی که از غم من گفتی و از درد دلم شکستی
اشکای ناز بلورت مثل یک شبنم عشق به روی غنچه اومد
وقتی که ازم گذشتی و در پی یک خاطره بودی
با همه ی مشق قشنگت پی یک اشاره بودی










